
در حال بارگزاری...
یه دوست خوب ، یه کتابه...

در حال بارگزاری...


اندازه
۲ × ۱۵ × ۲۱
تعداد صفحه
336
قطع
رقعی
جلد
شومیز
ژوزه ساراماگو در این کتاب داستان شهری بی نام رو برای ما تعریف میکنه که آدم های فاقد اسمش به طرز نامعلومی بینایی خودشون رو از دست میدن و از اون به بعد برای بقاء خودشون دست به هر کاری میزنن!
در این کتاب کوری نمادی از جامعه سرشار از پلیدی است ، افرادی که با چشم های سالم در کنار هم زندگی میکنند اما به بلای بی توجهی و نادیده گرفتن جهان پیرامون مبتلا شده اند.
در واقع بدترین نوع کوری آن است که نخواهی ببینی...!
در قسمتی از کتاب میخوانیم :
" همان زنی که همسر چشم پزشک بود و همیشه به ما یادآوری میکرد اگر نمیتوانیم مانند انسانها زندگی کنیم ، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم . این جملات را آنقدر تکرار کرده بود که بنظر میرسید در بخش ، به صورت ضرب المثل درآمده و یا یک قانون شده است ، کلماتی که در واقع ساده و ابتدایی بودند .